سفارش تبلیغ
صبا ویژن

نمایندگی بیمه تجارت نو(محمدشهرکرج)36331093-026

 

 

 

گریه می کرد گرگ...

وقتی دید سگ به خاطر

تکه استخوانی 

لگدهای چوپان را تحمل می کند...!!

 

 

 

 


دهه شصتی ها وخاطرات

 

 

یکی از سرگرمیامونم این بود که موقع  برنامه کودک جمع میشدیم با هم نگاه میکردیم اخه تو کل روز دو ساعت برنامه کودک نشون میداد.                                                                                                                                                                                                                           

داریم به زمستون نزدیک میشیم چقدر خداخدا میکردیم برف بیاد تعطیل بشیم بریم خونه                                          

                                      بعضی وقتام که درس نخونده بودیم یه پاککن مینداختیم تو بخاری کلا معلممونم که زن بود میومد حالش بد میشد کلاسو تعطیل میکرد

 

 

داستانک


ارسال شده در توسط حسین کولیوند

 

تاریخ ازدواج

 

زن به شوهرش گفت دیروز سالروز ازدواجمان بود میدانستی؟            

       مرد گفت چرا بیادم نیاوردی؟جشن نگرفتیم؟                      

                       زن گفت فایده اش چیست؟شروع سالگرد تنهایی را جشن بگیرم!!



yekkhati@

ارسال شده در توسط حسین کولیوند

خیابان گرد

 

 


بی اختیار به دنبال دخترک راه افتاد.نمیتونست چشم برداره ازش .شاید خوشش اومده بود ازش.همینطور که از پشت نگاهش میکرد متوجه شد فقط خودش نبوده که دنبال این دخترراه افتاده.دو نفر دیگه هم بودن.البته خیلی ها هم نگاهش میکردن ولی دنبالش نمیوفتادن.پاهاش شل شد ودیگه نرفت.شبیه اون زیا بود توخیابون.دخترهایی با اریش غلیظ که   مغناتیسی هستن 


@yekkhati

@yekkhati بهترین کانال داستان ومطالب مفید مختصر???????????? 

 

 


ارسال شده در توسط حسین کولیوند

تازه عروس

 

یه لیست خرید دستش بود ولی نمیدونست از کجا شروع کنه به خرید.چند تا مغازه ومیوه فروشی رو جاگذاشت بعد به یک فروشگاه رسیداونجا شروع کرد به برداشتن چیزهایی که تولیست خرید داشت.

بعد از یک ساعت خرید به خونه رسید .وقتس نایلون هارو باز میکرد متوجه شد خیلی از چیزایی که خریده تولیست نبوده و خیلی از چیزای تولیستم نخریده.

خنده اش گرفته بود.این اولین خریدزن جوان برای خونه خودش بود.

 

 

داستانک

عروس

ارسال شده در توسط حسین کولیوند

??گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه رود. با کاروانی همراه شد و چون توانایی پرداخت برای مرکبی نداشت، پیاده سفر کرده و خدمت دیگران می کرد.

تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت. زیر درختی، مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد. دریافت که از خجالت اهل و عیال در عدم کسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است که خود و خانواده اش در گرسنگی به سر برده اند.

شیخ چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو .

مرد بینوا گفت: مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم.

شیخ گفت :

حج من تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف کنم به ز آنکه هفتاد بار زیارت آن بنا کنم....

کشکول شیخ بهائی

شیخ بهایی

?? #داستان_کوتاه
مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست. سقراط به او گفت، “فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفقیت را به تو بگویم.”
صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت. سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد.
به لبه رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانه آنها رسید. 
ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. 
جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، اما سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد.
مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد. 
همین که به روی آب آمد، اول کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد.
سقراط از او پرسید، “زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟” گفت، “هوا.”
سقراط گفت، “هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگری ندارد.



















قصه گو, [23.09.16 22:30]
‌ملانصرالدین وقتی وارد طویله میشد به خرش سلام میکرد.!!
گفتنند: ملا این که خره نمیفهمه که سلامش میکنی...!!! 
گفت: اون خره ولی من آدمم، من آدم بودن خودم رو ثابت میکنم، بذار اون نفهمه....!!!
??حالا اگه به کسی احترام گذاشتید حالیش نبود، اصلا ناراحت نباشید،
شما آدم بودن خودتون رو ثابت کردید،
بذار اون نفهمه ??






???????? به جمع برترین کانال تلگرام بپیوندید     ????????                                                                                                             https://telegram.me/joinchat/Dhln5EAq7KuMA0Ft1l_eKA    ????  @yekkhati





YEKKHATI@

ارسال شده در توسط حسین کولیوند

پارک چمران جایی که قبلا اخرین جا بود برای پیشنهاد دادن به دوستان برای تفریح

ولی الان به عنوان یک کرجی بنظر بنده بهترین مکان برای تفریح و گذران وقت و استفاده از هوای پاک ان به شما پیشنهاد میکنم.

حتما لدت میبرید.

مخصوصا بامکانهای زیبا که اضافه شده است به پارک و زیبایی شهر را صد چندان کرده است

 

 

 

 

 

 

چمران پارک کرج

 

 


ارسال شده در توسط حسین کولیوند

 

پسرک روی زمین نشسته بود و سرش را  هم پایین گرفته بود.مرد از کنار پسرک گذشت ویک اسکناس برایش انداخت.

چندقدمی دورنشده بود که پسرک صدایش زد و گفت:اقا مگه شما واکس نمیزنین کفشتونو؟مردتازه متوجه بساط جلوی پسرک شدولی هیچ نگفت وسریع براه افتاد.پسردوباره اورا صدا زد:پس بیا پولتوبگیر من گدانیستم کارمیکنم.

مردک برگشت وپولش راگرفت ورفت

 


ارسال شده در توسط حسین کولیوند
   1   2      >